تبليغاتX
عکسهای من

اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد

بهت قول نميدم كه مي خندونم

ولي مي تونم باهات گريه كنم

اگه يه روزي نخواستي به حرفاي كسي گوش كني

بهم بگو ... قول مي دم كه خيلي ساكت باشم

اگه يه روز سراغم رو گرفتي و خبري نشد سريع به ديدنم بيا

بدون که بهت احتياج دارم

اما اگه يه روز رفتي و ديگه بر نگشتي

بهت قول نمي دم كه منتظرت بمونم اما ازت مي خوام وقتي اومدي

يه شاخ گل سرخ رو قبرم بذاري

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 7:54 توسط مهدی |

 

 

آن كه هيچ نمي داند، به چيزي عشق نمي ورزد.

آن كه از عهده هيچ كاري بر نمي آيد، هيچ نمي فهمد.

آن كه هيچ نمي فهمد ، بي ارزش است.

ولي آن كه مي فهمد ، بي گمان عشق مي ورزد، مشاهده مي كند؛ مي بيند...

هر چه بيشتر دانش آدمي در چيزي ذاتي باشد ، عشق بدان بزرگتر است...

هر كه فكر كند همه ميوه ها در همان وقت مي رسد كه توت فرنگي ، از انگور چيزي نمي داند.

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 7:51 توسط مهدی |


و در آن هنگام که باران از قلب شبانه آسمان

رحمتش را نثار لب های تشنه می کند .

من به تو می اندیشم به تو که اشک هایت را

همسفر باران کرده و می گذاری که باران از سخاوت

جامه ات پلی بسازد تا تو را لمس کند

.آهی خواهم کشید و خواهم گفت :

خوشا به حالت باران ....

و آن هنگام که در بستر خود آرمیده ام

به روحم مجوز سرگردانی می دهم تا به کا بوس های بی

 سر انجام

بی رحمی قدم بگذارد..............

سپس سراسیمه و هول خورده چشم می گشایم

و بسترم را می بینم و سقف امن بالای سرم را

و آهی می کشم...

خدایا تو حفظشان کن!

هر آن کس را که ازبی کسی تنها پناهش آسمان توست

و هر آن کس که پناهگاهش از خشونت بی رحمانه زمانه

                           فراموش کردن است

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 7:50 توسط مهدی |

 

سازنده ترين كلمه گذشت است ... آن را تمرين كن

پرمعني ترين كلمه " ما " است ... آن را به كار ببر

 

عميق ترين كلمه "عشق" است ... به آن ارج بنه

 سازنده ترين كلمه "صبر" است ... براي داشتنش دعا كن.

 

روشن ترين كلمه " اميد" است... به آن اميدوار باش.

ضعيف ترين كلمه " حسرت" است ... آن را نخور.

 

تواناترين كلمه " دانش " است .... آن را فراگير

محكم ترين كلمه "پشتكار" است ... آن را داشته باش.

 

سمي ترين كلمه "شانس" است ... به اميد ان نباش.

لطيف ترين كلمه " لبخند " است ... آن را حفظ كن.

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 12:51 توسط مهدی |

زندگی رویایی است که در خواب یک گل سرخ می پیچد

 

 و او را از خود بی خود می کند

 

 ای کاش من آن گل سرخ بودم

 

که به دست شاخه های پریان پیچیده می شود

 

 و همیشه در قصه ی می ماندم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 7:47 توسط مهدی |

 

من از فاصله فاصله ها دلگيرم... در اين گوشه

.... چه غريبانه شبي مي ميرم.....

سالها مي گذرند... ثانيه ها................

ازپي هم مي آيند... من در الفباي زمين.....

خسته اين تقديرم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 7:46 توسط مهدی |

چه زیباست به خاطر تو زیستن
و برای تو ماندن و به پای تو سوختن
و چه تلخ و غم انگیز است دور از تو بودن و به عشق و دنیای تو نرسیدن

ای کاش می دانستی بدون تو و به دور از دستهای مهربان و قلب حساست زندگی چه ناشکیباست

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 9:25 توسط مهدی |

 

در مشرق عشق دشت خورشيد تويي

در باغ نگاه ياس اميد تـويـي

در بين هزار پونه آنكس كه مرا

چون روح نسيم زود فهميد تويي

به روی گلبرگهای گل نوشته شده بود

مرگ در انتظار عشق زیباست

اما من گفتم نه..

چون مجنون من رفت پیش خدا پس باید چنین گفت:

"عشق رفت انتظار مرگ زیباست"

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 9:24 توسط مهدی |

 

«همه چیز گاه اگر کمی تیره می نماید...

باز روشن می شود زود

تنها فراموش مکن این حقیقتی است:

بارانی باید، تا که رنگین کمانی برآید

و لیموهایی ترش، تا که شربتی گوارا فراهم شود

و گاه روزهایی در زحمت

تا که از ما انسان هایی تواناتر بسازد.

خورشید دوباره خواهد درخشید، زود

خواهی دید

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 9:22 توسط مهدی |

«دست را سایبان چشم می کنم و به دور دست می نگرم

تا ببینم که در این بیابان متروک، چادری، کاروانی، چیزی از نوع حیات هست یا نه...

جز سراب هیچ چیز نیست

ولی سراب انعکاسی است از آسمان

سراب هست پس آسمان هست

تا آسمان هست امید ابر هست و امید باران

امید حیات تا سراب هست، هست.

و من سراب را می بینم پس حیات هست

و نزدیک است

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 9:21 توسط مهدی |

 

 

کاش مي شد سکوت غريبانه ي گنجشک هاي افسرده را معنا

کرد...کاش مي شد فرياد مظلومانه نيلوفر هاي مرداب را شنيد...

کاش مي شد انديشه و احساسم را به دست پيچکي بسپارم تا

به هر کجا که مي خواهند سر بکشند.... از تکرار ناقص خاطره

ها , از تلاش بيهوده براي رفتن و نرسيدن مثل دو خط موازي

خستم

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 9:20 توسط مهدی |

 

مهربانم .......

به ستاره ها نگاه کن که شب را شکسته اند؛

بی تو شب من بی ستاره است.

آفتاب را ببين که تاريکی از مقابلش می گريزد؛

بی تو روز من آفتاب ندارد.

چمنزارها را بنگر با لاله و جويبارهای کوچکی که زمزمه کنان روان است؛

بی تو دنيا ي من از چمن و لاله زار خالی است

بپذير پاکترين دردهايم را که من بی تو هيچم.

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 9:20 توسط مهدی |

 

در چشمانم تنها یی ام را پنهان می کنم...


در دلم دلتنگی ام را...


در سکوتم حرفهای نگفته ام را...


در لبخندم غصه هایم را...


دل من چه خردسال است ...


ساده مینگرد ...


ساده می خندد ...


ساده می پوشد ...

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 7:24 توسط مهدی |

                              مگذار که عشق به عادت دوست داشتن تبدبل شود.                مگذار که حتي آب دادن گل هاي باغچه به عادت آب دادن گل هاي باغچه تبديل شود.  عشق عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن ديگري نيست، پيوسته نو کردن خواستني است که خود پيوسته

 خواهان نو شدن است و دگرگون شدن. تازگي ذات عشق است و طراوت بافت

 عشق,چگونه مي شود تازگي و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق

 بماند؟

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 7:21 توسط مهدی |

 

پیرمردی در 85 سالگی گذری کوتاه به زندی خود می اندازد و می گوید

:

در 15 سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می دانند و گاهی اوقات پدران بسیار خوب می آموزند.

در 20 سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام گیرد.

در 25 سالگی دانستم که یک نوزاد، مادر را از داشتن یک روز 8 ساعته و پدر را از داشتن یک شب 8 ساعته محروم می سازد.

در 30 سالگی پی بردم که قدرت، جاذبه مرد و جاذبه، قدرت زن است.

در 35 سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان آن را به ارث ببرد بلکه چیزی است که خود می سازد.

در 40 سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم، بلکه در آن است که کاری که انجام می دهیم دوست داشته باشیم.

در 45 سالگی یاد گرفتم که 10 درصد از زندگی چیزی است که اتفاق می افتد و 90 درصد واکنشی است که انجام می دهیم.

در 50 سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.

در55 سالگی فهمیدم که کتاب بهترین دوست انسان است و پیری کورکورانه بدترین دشمن وی.

در 60 سالگی متوجه شدم که بدون عشق می توان ایثار کرد ولی بدون ایثار نمی توان عشق ورزید.

در 70 سالگی آموختم که دوست واقعی کسی است که دستان تو رابگیرد ولی قلب تو را لمس کند.

در 75 سالگی دانستم که فرو افتادن در مقابل خدا، راه برخاستن است.

در80  سالگی آموختم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن، بزرگ ترین لذات دنیاست.

و در 85 سالگی پی بردم که همانا زندگی با همه چیزش زیباست

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 8:6 توسط مهدی |

ای کاش آييه ای داشتم

 

تا خلوت انديشه هايم را در آن ببينم

 

کاش خورشيدی به من می دادی

 

تا بتوانم از کوچه های تاريک رد شوم

 

ای کاش می توانستم از سايه هاس اطلسی عکسی در آب بيندازم

 

کاش می توانستم وجودم را از عشق تو سرشار کنم

 

ای کاش شب ها در اندوه يک نور فانی نمی شدند

 

ای کاش آدمک ها ی بدل جايگزين صداقت نمی شدند

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 7:59 توسط مهدی |

 

   خوش بحال گل سرخ که در شب های تنهایی و بی قراری اش ،

  مهتاب انتظارش را می کشد ، در لانه پر مهرش که باغچه را

   زینت داده ، هر روز مهمانی محبت برپاست .

  هر شب با ماه درد و دل می کند و هر روز با آمدن ابرها

  احوال باران را می پرسد و با آمدن نسیم در آغوش آرامش

  جای میگیرد و هر وقت باران می بارد به همراه

   چک چک قطره ها ، سرود زندگی می خواند .

          خوش بحال گل سرخ که هرگز تکراری نمی شود !!!

 

برگرفته از وبلاگ و اما عشق   http://biganeiebamanast.blogfa.com

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 7:55 توسط مهدی |

آری:زندگی هندسه ساده تکرار نفس هاست.

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ.

زندگی پرشی دارد اندازه عشق.

 زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.

و آری همین زندگی است که روزی من و تو مسافری تنها از این غربت هستیم.

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 15:49 توسط مهدی |

هنگامی که در خود و منطق افکارم غور می خورم

در می یابم که تخیلاتم همواره

با ارزش تر از تواناییم در دانش اندوزی بوده اند.


فرصت ها همواره در دل مشکلات جای دارند


آن که نمی تواند دمی بایستد

و در حالی که بهت زده است اندکی به تفکر بپردازد

به مانند مرده است.


جایگاه خشم

تنها دل های احمقان است

+ نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 13:22 توسط مهدی |

دوستت دارم
 
در کوره راههای تخیل

                         از کوی تو می گذرم

                                                   از کنار پنجره تو

                        از آنجا که خورشید همیشگی است

                        مهتاب جاودانه است

                        و شب در پشت برجهای نور ٬در زنجیر

                        آنجا که گرمی گرمی عشق است

                        درب خانه دلت را می کوبم٬ 

                       شاید که برویم گشاده شود

                       تو سکوت تنهایی مرا شکستی

                       تو واژه دوستت دارم را

                       دوباره در اشعار من گنجاندی

                       تو این شقایق پژمرده را

                       با چشمه محبت خود دوباره آبیاری کردی

                       و دوباره    

                       آه   زندگی زیباست

                       آرامش نگاه تو لحظه ها را پر میکند

                       با تو من دیروزها را ٫

                       به قعر فراموشی می سپارم

                       و فرداها را به آغوش می کشم

                       با من باش و بگذار که  

                       بودن را لمس کنم

                       آری نگاه تو  ٫

                       همچو دریای طوفان زده

                       مرا به کام میکشد

                       و هر بوسه ات

                       شبهایی ست در آسمان عشق من

                       با من باش ای عزیزترینم

                       و بگذار که بودن را دوباره

                                                   احساس کنم

+ نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 13:20 توسط مهدی |


 
 
 
 
    اگر زندگي با شادي و غم همراه است نبايد از آن بيم داشت.
 
                                                            برگرفته از وبلاگ سخنان ماندگار

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 19:20 توسط مهدی |

 

بازهم امشب زيز لبهايم صدايت مي كنم

اشك ميريزم دو چشمم را فدايت مي كنم

در نگاه خسته ات دنبال حرف تازه ام

هر چه مي خواهي بگو ، من هم دعايت مي كنم

خسته اي ، طاقت نداري ، مي روي آخر سفر

طاقت اشكت ندارم پس رهايت مي كنم

رفته اي و من مانده ام در انتهاي عشق

رفته ام ، قربان عكست ، جان به پايت مي كنم

 

تقديم به بهترين و عزيزترينم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 10:20 توسط مهدی |

امروز ...
فردا...
چه تفاوتی دارد
یک روز ...تو
فراموش می شوی در گستاخی زمان
در خاطرات خیس باران
امروز
فردا
....
برای فراموش شدن
صفهای طویل انتظار
در پیش است...
امروز زودتر از دیروز
کتاب را تمام می کنیم
این بازی روزگار است...

+ نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 18:3 توسط مهدی |

دلم احساس غم دارد

 در این انبــــــــــــــــوه ویرانـــــــــــــــــــــــی

کمی تا قسمتی ابری

 و شاید بـــــــــاز بارانــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

+ نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 18:0 توسط مهدی |

كسي در باد مي خواند

 تو را تا اوج مي خواهم

 براي ناز چشمانت چه بي صبرانه مي مانم د لم تنگ است و بي يادت

 در اين غربت نمي مانم

تو هستي در وجود من

 تو را هرگز نمي رانم

+ نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 17:58 توسط مهدی |